مخمول
مترادفها
تنبل، بیحال، بیتحرک، کسل، سست
متضادها
فعال، پرتحرک، چابک، هوشیار
لغت نامه دهخدا
مخمول. [ م َ ] ( ع ص ) لنگ و گرفتار بیماری خمال. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با مخمول
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ابو العباس قصاب رحمة اللَّه علیه از دنیا بیرون میرفت، پیش از آن بده روز خادم را گفت: رو به خرقان شو. مردی است آنجا مخمول الذّکر، مجهول العین، او را بو الحسن خرقانی گویند. سلام ما باو رسان، و با او بگو که: این طبل و علم باذن اللَّه تعالی و فرمان او بحضرت تو فرستادم، و اهل زمین را بتو سپردم، و من رفتم.
💡 پس از گذراندن یک هفته طولانی و پرمشغله کاری، احساس مخمول بودن و بیحالی شدیدی داشت که باعث میشد نتوانم فعالیتهای عادی روزانه خود را انجام دهم.
💡 برخی از بیماریهای ویروسی میتوانند باعث شوند که فرد برای مدتی طولانی دچار حالت مخمول و بیانگیزگی شود و تمایلی به انجام هیچ فعالیت بدنی نداشته باشد.
💡 در روزهای گرم تابستان، بسیاری از افراد احساس مخمول بودن میکنند و ترجیح میدهند تمام وقت خود را در محیطهای خنک و زیر سایه درختان بگذرانند.