ملقو

لغت نامه دهخدا

ملقو. [ م َ ق ُوو ] ( ع ص ) لقوه زده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). گرفتار بیماری لقوه. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با ملقو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در آن نقاشی قدیمی، تصویر یک درخت که به صورت ملقو ترسیم شده بود، احساسی از آشفتگی و پریشانی را به بیننده منتقل می‌کرد.

💡 وقتی کتاب از روی میز افتاد و به صورت ملقو روی زمین قرار گرفت، صفحات آن باز شد و برخی از نوشته‌ها خوانا نبودند.

💡 او با نگاهی ملقو به اطراف نگاه می‌کرد، گویی که از شدت خستگی یا سرگیجه، نمی‌توانست به درستی و با تمرکز به محیط پیرامون خود بنگرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران