لغت نامه دهخدا
محوکن. [ م َح ْوْ ک ُ ] ( نف مرکب ) نابود و نیست کننده. ازبین برنده. || نوعی آب خشک کن که در نقاشی به کار است.
محوکن. [ م َح ْوْ ک ُ ] ( نف مرکب ) نابود و نیست کننده. ازبین برنده. || نوعی آب خشک کن که در نقاشی به کار است.
( صفت ) ۱ - محو کننده پاک کننده. ۲ - نابود کننده از بین برنده. ۳ - آب خشک کنی که در نقاشی از آن استفاده میشود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 های هو نون انانیت ما را خصم است محو کن حتم جدل زآنکه نه این جای مریست
💡 بیک ره محو کن اندر فنا تو که داری در جهان جان بقا تو
💡 گناه بی حدّ من بین تو یا رسول الله شفاعتی بکن و محو کن خیاناتم
💡 من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
💡 ای طبیعی فوق طبع این ملک بین یا بیا و محو کن از مصحف این
💡 واصلان را محو کن اندر جمال خویشتن سالکان را جان هشیار و دل بیدار ده