محبور
متضادها
مطرود
لغت نامه دهخدا
محبور. [ م َ ] ( ع ص ) خوش و شادمان. ( آنندراج ). شاد و شادمان و خرم و مسرور و کامران. || جلدی که در آن نشان گزیدگی کیک و جز آن باقی باشد. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
معشوق بودن
جمله سازی با محبور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ناپدری رفتارهای ناهنجاری نسبت به وی روا میداشت تا جایی که کاترین برای بار دوم محبور به طلاق شد.
💡 وقتی گروهی از دانشمندان برای درمان بیماری آلزایمر مشغول تحقیق بر روی کوسهها، در یک مرکز تحقیقات ایزوله هستند، اتفاقی باعث میشود که محبور به مقابله با سه کوسه جهش یافته و خطرناک شوند …