لغت نامه دهخدا
مجموعی. [ م َ ] ( حامص ) مجموع بودن. آسوده خاطر بودن.خاطرجمع بودن. آسودگی خاطر. فراغت بال:
نه آدمی است که در خرمی و مجموعی
به خستگان پراکنده بر نبخشاید.سعدی.و رجوع به مجموع شود.
مجموعی. [ م َ ] ( حامص ) مجموع بودن. آسوده خاطر بودن.خاطرجمع بودن. آسودگی خاطر. فراغت بال:
نه آدمی است که در خرمی و مجموعی
به خستگان پراکنده بر نبخشاید.سعدی.و رجوع به مجموع شود.
آسوده خاطر بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پایهٔ عروضی، مجموعی از چند هجا (حداکثر ۴ و بهندرت ۵ هجا) است.
💡 تافته عقد پرن نزدیک راه کهکشان همچو مجموعی گهر، پیش بساط گوهری
💡 ۴. پروژهٔ سرک بلخ-اندخوی: به طول ۱۸۲ کیلومتر و ارزش مجموعی ۳۶٫۲ میلیون دالر آمریکایی از بودجهٔ بانک جهانی تمویل شدهاست. کار این پروژه در ۲۰۰۶ ختم شد.
💡 رویکرد به بازار طرز برخورد عموماً غالب سرمایهگذاران در خصوص سیر مورد انتظار قیمتها در یک بازار است. این گرایش مجموعی از عوامل بنیادین و تکنیکی، از جمله پیشینهٔ قیمت، گزارشهای اقتصادی، عوامل فصلی و وقایع ملی و جهانیست.
💡 عجب دارم که مجموعی پریشانتر ز من باشد تنم جایی زبان جایی دلم جایی نظر جایی
💡 مرا گویند: مجموعی ز عشق آن صنم یا نه؟ ز همچون من پریشانی چه جای این سؤالست این؟