لغت نامه دهخدا
مجمری. [ م ِ م َ ] ( حامص ) مجمر بودن. حالت و چگونگی مجمر را داشتن:
کرده به صدر کعبه در بهر مشام عرشیان
خاک درت مثلثی دخمه چرخ مجمری.خاقانی.و رجوع به مجمر شود.
مجمری. [ م ِ م َ ] ( حامص ) مجمر بودن. حالت و چگونگی مجمر را داشتن:
کرده به صدر کعبه در بهر مشام عرشیان
خاک درت مثلثی دخمه چرخ مجمری.خاقانی.و رجوع به مجمر شود.
مجمر بودن
💡 برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
💡 بیا امشب ز ذکر روی او شمعی بزم آریم ز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را
💡 آنکه بی آب دواتش خاک توران هست چون مجمری بی عود و آتش کشتئی بی بادبان
💡 سپهر مجمری تا گرمی سامان کند بیدل دلم را کرده داغ حسرت و اخگر برآورده
💡 در میان طرهاش رخسار چون آتش ببین گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
💡 از روی آتشین تو سوزنده مجمری است مشاطه چون سپند نسوزد بر آینه؟