لغت نامه دهخدا
کج حساب. [ ک َ ح ِ ] ( ص مرکب )بدمعامله. بدحساب. ( فرهنگ فارسی معین ):
کج حساب آنچه به ابرام برد از دگرست
کام هرگز نگرفته ست چو ماهی قلاب.مخلص کاشی ( از آنندراج ).
کج حساب. [ ک َ ح ِ ] ( ص مرکب )بدمعامله. بدحساب. ( فرهنگ فارسی معین ):
کج حساب آنچه به ابرام برد از دگرست
کام هرگز نگرفته ست چو ماهی قلاب.مخلص کاشی ( از آنندراج ).
( صفت ) بد معامله بد حساب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او در پی ناکامی و ما طالب کام سودای دو کج حساب با هم نشود
💡 روز حساب می رسد ای زلف کج حساب آشفته تر ازین نکنی روزگار من