لغت نامه دهخدا
چوگان زلف. [ چ َ / چُو ن ِ زُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دارای زلف چون چوگان. با زلف بخم. با زلف تابدار. با زلف خم اندر خم:
بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف
گهی بگوی گرای و گهی بچوگان باز.سوزنی.
چوگان زلف. [ چ َ / چُو ن ِ زُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دارای زلف چون چوگان. با زلف بخم. با زلف تابدار. با زلف خم اندر خم:
بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف
گهی بگوی گرای و گهی بچوگان باز.سوزنی.
دارای زلف چون چوگان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دولت در آن سر است که چوگان زلف یار غلطان ز دوش آورد او را چو گو کند
💡 هرساله گوی حسن به چوگان زلف تست این تاج افتخار نه امسال میبری
💡 بخواه گوی ز نخ لعبتان چوگان زلف گهی بگوی گرای و گهی بچوگان یاز
💡 نبود آن خم چوگان زلف بر سر رحمت مگو چو گوی و بسر در ره طلب ندویدم
💡 بر آن سرم که بمیدان عشق بازم باز سری که در خم چوگان زلف یار چو گوست
💡 در خم چوگان زلف داشت سری یا نداشت گوی سعادت بگو تا که زمیدان ربود