لغت نامه دهخدا
چهره گشا. [ چ ِ رَ / رِ گ ُ ] ( نف مرکب ) بردارنده حجاب از رخ. گشاینده صورت. چهره گشای. جلوه نما. زنی که روی خود باز و اظهار دلربائی کند. || مصور و صورتگر. ( از ناظم الاطباء ). نقاش. ( یادداشت مؤلف ).
چهره گشا. [ چ ِ رَ / رِ گ ُ ] ( نف مرکب ) بردارنده حجاب از رخ. گشاینده صورت. چهره گشای. جلوه نما. زنی که روی خود باز و اظهار دلربائی کند. || مصور و صورتگر. ( از ناظم الاطباء ). نقاش. ( یادداشت مؤلف ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا، غزل سرا، باده بیار این چنین
💡 چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را چهره گشا تمام کن جلوهٔ ناتمام را
💡 دستی به دل تنگ نه ای شور قیامت از خامه شدی چهره گشا باغ جنان را
💡 دیدار تو را چهره گشا دیده ی حق بین رخسار تو را روی نما، نور تجلّا
💡 کلک چو منی را رقم شکوه غریب است وانگه چو تویی چهره گشا عدل و کرم را