لغت نامه دهخدا
هم نشستی. [ هََ ن ِ ش َ ] ( حامص مرکب ) همنشینی:
سرم چون ز می تاب مستی گرفت
سخن با سخا همنشستی گرفت.نظامی.نسازد باهمالان هم نشستی
کند چون موبدان آتش پرستی.نظامی.ز خود برگشتن است ایزدپرستی
نداردروز با شب همنشستی.نظامی.
هم نشستی. [ هََ ن ِ ش َ ] ( حامص مرکب ) همنشینی:
سرم چون ز می تاب مستی گرفت
سخن با سخا همنشستی گرفت.نظامی.نسازد باهمالان هم نشستی
کند چون موبدان آتش پرستی.نظامی.ز خود برگشتن است ایزدپرستی
نداردروز با شب همنشستی.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرغ با سایه هم نشستی کرد اندک اندک نشاط پستی کرد