لغت نامه دهخدا
هم خفت. [ هََ خ ُ ] ( ص مرکب ) هم خواب. همخوابه. جفت. همسر:
مراگفت: جز دخت خاتون مخواه
نزیبد پرستار هم خفت شاه.فردوسی. || قرین. همدم:
چه بی توشه تنها میان گروه
چه هم خفت نخجیر بر دشت و کوه.اسدی.
هم خفت. [ هََ خ ُ ] ( ص مرکب ) هم خواب. همخوابه. جفت. همسر:
مراگفت: جز دخت خاتون مخواه
نزیبد پرستار هم خفت شاه.فردوسی. || قرین. همدم:
چه بی توشه تنها میان گروه
چه هم خفت نخجیر بر دشت و کوه.اسدی.
هم خواب همخوابه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم آغوش و هم خفت او بوده است بروزو بشب جفت او بوده است