هم خانگی
مترادفها
همخانه، همنشین
متضادها
غریبه، بیگانه
لغت نامه دهخدا
هم خانگی. [ هََ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) با یکدیگر در یک خانه بودن. در یک خانه سکونت جستن. همنشینی:
شهنشه پذیرا شد آن خانه را
به همخانگی برد فرزانه را.نظامی روا دارد ازدوست بیگانگی
که دشمن گزیند به همخانگی.سعدی. || دوستی:
با دو حکیم از سر همخانگی
شد سخنی چند ز بیگانگی.نظامی.رجوع به هم خانه شود.
جمله سازی با هم خانگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با تو هر کس را هوای دولت هم خانگی ست خانه را اول ز گرد هستی خود گو بروب
💡 با دشمنان هم خانگی زآن دوست میزیبد نکو از دوستان بیگانگی آن آشنا را میرسد
💡 هر دم به دیده دگری خانه می کنی هم خانگی به مردم بیگانه می کنی
💡 بیگانگی عافیتم ننگی بود اکنون به وی ام نسبت هم خانگی است
💡 سرِ هم خانگی ام نیست نزاری با تو منم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی
💡 از کوی عقل بگذر و دیوانگی گزین با صورت حماقت هم خانگی گزین
💡 زندگی با یک هم خانگی جدید میتواند تجربهای بسیار آموزنده و متفاوت باشد که به شما کمک میکند با فرهنگها و عادتهای افراد مختلف آشنا شوید.
💡 ما در دوران تحصیل در دانشگاه برای کاهش هزینههای سنگین زندگی، تصمیم گرفتیم که با چند نفر دیگر به صورت هم خانگی در یک آپارتمان بزرگ زندگی کنیم.
💡 پیدا کردن یک هم خانگی با اخلاق و رفتاری مشابه، یکی از بزرگترین چالشهایی است که دانشجویان در ابتدای دوران تحصیل خود با آن روبرو هستند.