هم بستری
لغت نامه دهخدا
هم بستری. [ هََ ب ِ ت َ ] ( حامص مرکب ) مصاحبت. همخوابی. هم آغوشی. ( یادداشت مؤلف ). || جماع. نزدیکی کردن. درآمیختن.
فرهنگ فارسی
همخوابگی.
مصاحبت همخوابی هم آغوشی
جمله سازی با هم بستری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شمشیر اوست شاه ظفر ز آن به چرخ گوید کالا بنات نعش تو هم بستری ندارم
💡 در خور بالش نیند امّا هنوز از پی هم بستری شایسته اند
💡 در برخی موارد پزشکی، بیمار پس از انجام عمل جراحی سنگین نیاز به هم بستری با یک متخصص دیگر دارد تا مراقبتهای لازم در زمینه قلب و عروق انجام شود.
💡 پروتکلهای جدید بیمارستانی بر این نکته تأکید دارند که هم بستری بیماران با بیماریهای عفونی باید در بخشهای کاملاً ایزوله و جداگانه صورت گیرد.
💡 پزشک معالج پیشنهاد داد که برای کنترل بهتر وضعیت تنفسی، بیمار به مدت چند روز تحت هم بستری در بخش مراقبتهای ویژه قرار بگیرد.