هزیمتی
لغت نامه دهخدا
هزیمتی. [ هََ م َ ] ( ص نسبی ) شکست خورده. هزیمت شده. ( یادداشت به خط مؤلف ):
راست گفتی هزیمتی شهند
خسته و جسته و فکنده سپر.فرخی.بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود
نه زاد یابد مرد هزیمتی و نه نان.فرخی.همی شدند به بیچارگی هزیمتیان
شکسته پشت و گرفته گریز را هنجار.عنصری.هزیمتیان چون به دیه رسیدند آن را حصار گرفتند. ( تاریخ بیهقی ).
فرهنگ فارسی
(صفت ) فراری
جمله سازی با هزیمتی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در تور حمایتی شود خان در هند هزیمتی شود فور
💡 من گشته هزیمتی به یمگان در بیهیچ گنه شده به زنهاری
💡 ز خاک تیره خروش هزیمتی شنوند چنانکه زو بزمین اندر اوفتد زلزال
💡 از تو عزیمتی و بس خصم و هزیمتی و پس دسته بدسته خسته بین بسته بدست لشگری
💡 بدین ره اندر چندان که مرد سیر شود نه زاد یابد مرد هزیمتی و نه نان
💡 راست گفتی هزیمتی سپهند خسته و جسته و فکنده سپر