لغت نامه دهخدا
نامحکم. [ م ُ ک َ ] ( ص مرکب ) سست. نااستوار:
نخست اندیشه کن آنگاه گفتار
که نامحکم بود بی اصل دیوار.سعدی.
نامحکم. [ م ُ ک َ ] ( ص مرکب ) سست. نااستوار:
نخست اندیشه کن آنگاه گفتار
که نامحکم بود بی اصل دیوار.سعدی.
( صفت ) سست نا استوار: نخست اندیشه کن آنگاه گفتار که نامحکم بود بی اصل دیوار. ( سعدی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رفتم که بنای عمر نامحکم بود وین تیره سرای، سخت نامحرم بود
💡 صحبت محکم ما را چو قضا باطل کرد چه خطر دارد پس صحبت نامحکم دل
💡 بی محبت زندگی ماتم همه کاروبارش زشت و نامحکم همه
💡 آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو
💡 نخسبد هیچ صاحب خانه آرام چو در نامحکم و کوته بود بام