نالان نالان

لغت نامه دهخدا

نالان نالان. ( ق مرکب ) در حال نالیدن. نال نالان. افتان و خیزان. با آه و ناله و زاری: این بیچارگک می آمد و می نالید تا نزدیک شهر رسیدم. همچنین مادرش نالان نالان می آمدو دلم بر وی [ آهو ] بسوخت. ( تاریخ بیهقی ص 200 ).
هر تیرکه چون منش ز خود دور فکند
نالان نالان برفت و بر خاک نشست.کمال الدین اسماعیل ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

درحال نالیدن باناله وزاری:[ این بیچار گک می آمدومی نالیدتانزدیک شهر رسیدم همچنین مادرش نالان نالان می آمد و دلم بروی ( آهو ) بسوخت ]

جمله سازی با نالان نالان

💡 شب تا به سحر منم بدین درد نالان نالان چو ناتوانان

💡 می‌رفت و دل شکسته از پی نالان نالان تپیده می‌رفت

💡 هر تیر که چون منش ز خود دور انداخت نالان نالان برفت و در خاک نشست