ناشکفت

لغت نامه دهخدا

ناشکفت. [ ش ِ ک ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) در بیت زیر به معنی بی محابا، بی ملاحظه:
ناگهانی خود عسس اورا گرفت
مشت و چوبش زد ز صفرا ناشکفت.مولوی.
ناشکفت. [ ش ِ ک ُ ] ( ن مف مرکب ) بازناشده. ناشکفته. شکفته ناشده:
گلی بود در بوستان ناشکفت
همان نرگسی در چمن نیم خفت.نظامی.بنفشه چو در گل بود ناشکفت
عفونت بود بوی او در نهفت.نظامی.رجوع به ناشکفته شود.

جمله سازی با ناشکفت

💡 خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت

💡 رویش آن سو بود گِل‌خور ناشکفت گِل ازو پوشیده دزدیدن گرفت

💡 غنچه امید من بود از تو عمری ناشکفت خرم آن روزی که چون دیدی مرا خندان شدی

💡 دوستی تو و از تو ناشکفت حمدلله عاقبت دستم گرفت

💡 چیست دانی غنچه های ناشکفت اندر چمن بلبلان در شاخ گل دلهای پرخون بسته اند