مواسم
مترادفها
فصلها، فصول
لغت نامه دهخدا
مواسم. [ م َ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ موسم. ( ناظم الاطباء ). ج ِ موسم به معنی فصل و وقت و هنگام. ( از یادداشت مؤلف ): انواع تمتع و برخورداری از مواسم جوانی و ثمرات ملک و دولت ارزانی دارد. ( کلیله و دمنه ). و رجوع به موسم شود. || ج ِ موسم به معنی هنگام فراهم آمدن حاجیان. ( آنندراج ). || ج ِ موسم به معنی جای گردآمدن در حج. ( آنندراج ). || ج ِ میسم ( علی الاصل و علی اللفظ میاسم ). ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به میسم شود.
فرهنگ عمید
= موسم
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع موسم هنگامها.
جمله سازی با مواسم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تونهِ مُصَلی نام کشتزاری است در جنوب دهستان کوخرد از توابع بخش کوخرد شهرستان بستک و در غرب استان هرمزگان در جنوب ایران. این کشتزار در کوه زیر واقع میباشد. این کشتزار زمین پهناوری دارد که در حدود ۳۰ من بذر افکن دیم دارد، در مواسم باران و در دوران گذشته و در قدیمالزمان در زمینهایش جو و گندم میکاشتهاند.
💡 دارای مسجد، دبستان، آبانبار (برکه) و زمین زیر کشت دیم میباشد. حدود ۴۰۰ اصله نخل دیم و ۱۵۰ من زمین بذر افکن دارد که در مواسم کشت وکار در آن جو و گندم میکارند.