لغت نامه دهخدا
لوح دیوان. [ ل َ / لُوح ِ دی ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) لوحچه که بر سر دیوان ها از طلا یا از رنگ سازند. ( آنندراج ):
بس که دارد طبع ارباب سخن افسردگی
میدهد هر لوح دیوان یاد از لوح مزار.شفیع اثر.
لوح دیوان. [ ل َ / لُوح ِ دی ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) لوحچه که بر سر دیوان ها از طلا یا از رنگ سازند. ( آنندراج ):
بس که دارد طبع ارباب سخن افسردگی
میدهد هر لوح دیوان یاد از لوح مزار.شفیع اثر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سخن صریح سراییم، عشق پنهان را به خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
💡 اگر چه دورم از دیدار وصل او ولی باشد کتاب لوح دیوان خیالش در کنار من