لغت نامه دهخدا
لنگر کردن. [ ل َ گ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از جا گرفتن و تمکن ورزیدن. ( آنندراج ):
لنگر نکرده ایم چو گوهر در این محیط
از بوستان دهر چو شبنم گذشته ایم.صائب.گندمت چون آرد شد در آسیا لنگر مکن.صائب.
لنگر کردن. [ ل َ گ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از جا گرفتن و تمکن ورزیدن. ( آنندراج ):
لنگر نکرده ایم چو گوهر در این محیط
از بوستان دهر چو شبنم گذشته ایم.صائب.گندمت چون آرد شد در آسیا لنگر مکن.صائب.
( مصدر ) جای گرفتن اقامت کردن: لنگر نکرده ایم چو گوهر درین محیط از بوستان دهر چو شبنم گذشته ایم. ( صائب لغ. )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در جهان آب و گل رنگ اقامت ریختن در گذار سیل بی زنهار لنگر کردن است