فگندن

لغت نامه دهخدا

فگندن. [ ف َ / ف ِ گ َ دَ ] ( مص ) افگندن. افکندن. ( فرهنگ فارسی معین ):
بیاراست گودرز کاخ بلند
همه دیبه خسروانی فگند.فردوسی.رجوع به افگندن و افکندن شود.

جمله سازی با فگندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زدن رای هشیار و کردن نگاه هیونی فگندن به نزدیک شاه

💡 جان در غمت فشاندن مرگ از قفا ندارد تن در بلا فگندن بیم بلا ندارد

💡 بی عوض نیست درین بحر عطاهای کرم زر ماهی ز فگندن در می کم نشود

💡 همی برد خواهد به گردش سپهر نباید فگندن بدین خاک مهر

💡 همی شاه مازندران را ز گاه بباید ربودن فگندن به چاه

💡 هیچ کس افتادگان را در نمی آرد ز پا سر فگندن پیش دشمن، رایت جنگ من است

اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز