فکک
مترادفها
تجزیه کردن، جدا کردن، باز کردن
لغت نامه دهخدا
فکک. [ ف َ ک َ ] ( ع اِمص ) فراخی قدم. ( منتهی الارب ). || شکستگی یکی از دو زنخ. || گشادگی پیوند دوش از فروهشتگی و سستی.( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). مؤلف اقرب الموارد معانی این کلمه را با حالت مصدری بیان کرده است.
فرهنگ فارسی
فراخی قدم. یا شکستگی یک از دو زنخ.
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۲(بار)
جمله سازی با فکک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دست خویش اسیریم فکک الاسرا میان خلق غریبیم ای غریبنواز