فنائی
مترادفها
فانی، زودگذر، ناپایدار
متضادها
ابدی، جاودان، بقایی
لغت نامه دهخدا
فنائی. [ ف َ ] ( ص نسبی ) منسوب به فناء. || فانی شونده. ( فرهنگ فارسی معین ): جسد کثیف فنائی. ( جامعالحکمتین ناصرخسرو ).
آن گفت این جهان نه فنائی است. سرمدی است
این گفت کاین خطاست، جهان را از او فناست.ناصرخسرو.
فنائی. [ ف َ ]( اِخ ) ( میر... ) از جمله شعرای سلطان یعقوب خان است،و شخصی خوش طبع و خوش خلق بوده و این مطلع از اوست:
من که از خود غیرتم آید که بینم روی او
دیگری را چون توانم دید هم زانوی او؟
( ازمجالس النفائس امیر علیشیر نوائی ترجمه فارسی ص 308 ).
فنائی. [ ف َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان حومه شهرستان خوی در آذربایجان که دارای 261 تن سکنه است. آب آن از رودقطور و محصول عمده اش غله، پنبه، حبوب و هنر دستی مردم جوراب بافی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) - منسوب به فنائ ۲ - فان شونده: جسد کثیف فنائی.
جمله سازی با فنائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو در چارم بمانی باز مانده در این عین فنائی باز مانده
💡 بخق ایثارشان بود از فنائی نه از خود بینی و عجب و ریائی
💡 فَنَیْتُ فنائی بفَقدِ هوائی فصارَ هَوائی فی الامورِ هَواک
💡 تو در بحر فنائی جوهری جوی که جوهر کس کجا دیدست در جوی
💡 هر دل که بسوی دلربائی نرود والله که به جز سوی فنائی نرود
💡 همگی سکر و فنائی همه تمکین و بقا همه انوار تجلی همگی ذوق وصال