فرود خوردن
مترادفها
نشستن، پایین آمدن، هبوط
متضادها
برخاستن، صعود کردن، اوج گرفتن
لغت نامه دهخدا
فرودخوردن. [ ف ُ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) بلعیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ). فروخوردن:
خوش خوش فرود خواهد خوردنْت ْ روزگار
موش زمانه را تویی ای بی خرد پنیر.ناصرخسرو.|| مغلوب کردن. چیره شدن.بر کسی یا جماعتی دست یافتن: او را به دست نخواهم داد که چنین چاکران را فرودخورد. ( تاریخ بیهقی ). انتقام خواهد کشید و قوم را فرودخورد. ( تاریخ بیهقی ).
فرهنگ فارسی
بلعیدن
جمله سازی با فرود خوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دشنه، به جگر فرو توان خورد سختست، فرود خوردن درد