یک نفس
مترادفها
دم، نفس
لغت نامه دهخدا
یک نفس. [ ی َ / ی ِ ن َ ف َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) یک دم. یک لحظه. به اندازه یک دم زدن. || بی توقف. ( یادداشت مؤلف ). بی امان:
که ما را در آن ورطه یک نفس
زننگ دو گفتن به فریاد رس.سعدی.- یک نفس رفتن و یک نفس دویدن؛ بی توقف رفتن.
- یک نفس زدن؛ چیزی گفتن. ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
یک دم یک لحظه
جمله سازی با یک نفس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیست از صید تو غافل یک نفس صیاد مرگ گرچه خود را از اجل دانسته غافل میکنی
💡 بیندامت برنیامد یک نفس از سینهام زندگی چون صبح، صرفِ مدِّ آهی شد مرا
💡 چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسن یک نفس بودن جدا از من نمیآید دگر
💡 همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارِ تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
💡 این جهان نبود به غیر رفته و آیندهای در میان این یک نفس تخم تمنا ریخته