گرفته زبان
مترادفها
زبانبسته، سکوت کردن، لکنت گرفتن
متضادها
خوش سخن
لغت نامه دهخدا
گرفته زبان. [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ زَ ] ( ص مرکب ) آنکه بر سخن گفتن قادر نباشد. ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
آنکه بر سخن گفتن توانا نباشد.
جمله سازی با گرفته زبان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با عارض تو شمع کشیدی زبان بحث وز گرمیش گرفته زبان در میان بحث
💡 او که همیشه در بحثهای علمی با قدرت و اعتماد به نفس صحبت میکرد، در برابر آن حقیقت تلخ چنان گرفته زبان شد که ناتوان بود.
💡 وقتی شاهد آن صحنه بیعدالتی در دادگاه بودیم، تمام شاهدان حاضر در سالن چنان گرفته زبان شدند که هیچکس جرئت گفتن حقیقت را نداشت.
💡 پس از شنیدن خبر ناگهانی و تکاندهنده، او چنان گرفته زبان شد که حتی نمیتوانست یک کلمه ساده برای ابراز همدردی با دیگران بگوید.