چسبانیدن
مترادفها
چسباندن، پیوستن، اتصال دادن
متضادها
جدا کردن، کندن، باز کردن
لغت نامه دهخدا
چسبانیدن. [ چ َ دَ ] ( مص ) رجوع به چسپ و چسب و چسپانیدن شود.
فرهنگ معین
(چَ دَ ) (مص م. ) = چسباند: متصل کردن دو چیز به هم، پیوستن دو چیز به یکدیگر.
فرهنگ فارسی
چسبیدن، چیزی که به چیزدیگرپیوندداده شده است
( مصدر ) ( چسبانید چسباندخواهد چسبانید بچسبان چسباننده چسبانیده لازم: چسبیدن ) متصل کردن دو چیز بهم پیوستن دو چیز بیکدیگر.
ویکی واژه
چسباند: متصل کردن دو چیز به هم، پیوستن دو چیز به یکدیگر.
جمله سازی با چسبانیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در منطقه سیستان، روز قبل از عید را علفه میگویند شاید یا اینکه به دلیل چسبانیدن دستهای جُوی تازه، سبز و خوشه نزده بر سر در اتاقهاست.