پراکنده گوی

لغت نامه دهخدا

پراکنده گوی. [ پ َ ک َ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) پراکنده گو:
پراکنده دل گشت از آن عیبجوی
برآشفت و گفت ای پراکنده گوی.سعدی.بهایم خموشند و گویا بشر
پراکنده گوی از بهایم بتر.سعدی.

جمله سازی با پراکنده گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرم ز حرف پراکنده گوی در شور است صدای مغز پریشانم از دماغ شنو

💡 ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شو ای عشق نکته های پریشانم آرزوست

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز