پای بر جا

لغت نامه دهخدا

پای برجا. [ ب َ ] ( ص مرکب ) استوار. ثابت. پایدار. پای برجای.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پا برجا استوار ثابت قایم. یا پای بر جای بودن. کار بسامان بودن. یا پای بر جای کردن. استوار کردن تثبیت. یا پای بر جای نگهداشتن.از حد خود نگذشتن.

جمله سازی با پای بر جا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو راست، بر سر من جای تا سرم بر جاست دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست

💡 سرافرازا تو آن شاهی که کوه پای بر جا را بجنب حلم تو باشد بسان کاه بی سنگی

💡 قطب چون پیر به تمکین و اختر و انجم سماع چون مریدان گرد پیر پای بر جا افکنند

💡 هر تنی‌کاو در خلافت پای بر جا چون ستون همچو میخ خرگهش اندرگلو بادا طناب

💡 خواهد کمان هدف را پیوسته پای بر جا زان درنیارد از پا چرخ کبود ما را

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
زیستن یعنی چه؟
زیستن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز