لغت نامه دهخدا
واماند. ( اِمص مرکب ) بقا. قیام. || ( مص مرکب مرخم ) باقیماندن. ( غیاث اللغات از شرح اسکندرنامه ) ( آنندراج ).
واماند. ( اِمص مرکب ) بقا. قیام. || ( مص مرکب مرخم ) باقیماندن. ( غیاث اللغات از شرح اسکندرنامه ) ( آنندراج ).
💡 حرص واماند از تردد راحت استقبالکرد پای خر در گل فرو شد گنج پنهان یافتم
💡 شوق تا از پر زدن واماند صبح نیستی است بینفس خاموش میگردم چراغ بسملم
💡 سر منزل دلدار کجا هست که واماند از دست غمش پای پر از آبله دل
💡 سوی آن خورشید تابانم ز بس گرم طلب سایه از من، چون رقم از خامه، واماند به جا
💡 پشه تخم است، به هرجا، ز دویدن واماند نفس از ضبط من و ماگهرآرای دل است