یز
لغت نامه دهخدا
یز. [ ی َ ] ( اِ ) گیاهی خاردار که به تازی ثمام گویند و آن را بر اطراف خیمه و دیگر جایها گذارند تا مردمان و جانوران آمد شد نتوانند نمود. ( ناظم الاطباء ). گیاهی باشد پرخار که بر اطراف خیمه و جایگاهی نهند که مردم و جانور نتواند آمد. ( فرهنگ جهانگیری ) ( برهان ) ( آنندراج ). یزبن. جلیله و عصاره آن را عبیبه گویند. ( یادداشت مؤلف ). ثمام. ثمامة. ثمه. یثموم. عرف. ( منتهی الارب ). و رجوع به یزبن شود.
یز. [ ی ِ زُ ] ( اِخ ) هکاای دُ. جزیره بزرگی است در شمال ژاپن دارای دو میلیون و هفتصد هزار سکنه. شهرهای عمده آن هاک ُ داتِه و اُتارو است. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به یزو شود.
فرهنگ فارسی
جزیره بزرگیست در شمال ژاپن دارای دو میلیون و هفتصد هزار سکنه شهرهای عمده آن هاک داته و اتارو است
جمله سازی با یز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آندری در سال 1155 شهر ویشهورود را ترک کرد و به شهر ولادیمیر رفت. پس از درگذشت پدرش در سال 1157، او نی یز (شاهزاده) ولادیمیر، روستاف - سوزدال شد.
💡 یزد، یز // دزد، دز//دست، دس//نزدیک،نزیک
💡 هر چه در میکده رفتم به میان عشاق جز صفا و سخن معرفتام یز نبود