پالای
لغت نامه دهخدا
پالای. ( اِ ) پالا. پالاد. پالاو. اسب جنیبت. || ( نف ) افزاینده و زیادکننده. ( برهان ).
|| صافی کننده. بیزنده. ( غیاث اللغات ):
گهی از نرگست خوناب پالای
گهی بیخواب و گه مهتاب پیمای.عطار.ترکیب ها:
- ترشی پالای. خون پالای. سماق پالای. رجوع به همین مدخلها شود.
|| ( فعل امر ) امر از پالاییدن یعنی صافی کن:
ز آنکه پالوده سر کویست
امتحانش کن و فروپالای.انوری.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- مطلق اسب. ۲- اسب نوبتی اسب کوتل جنیبت پالا پالاده. ۳- اسب پالانی.
جمله سازی با پالای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم خون پالای اهل دل غبار گوهری داد از کف و دریا گرفت
💡 لب و سبلت چنان به هم کز موی لای پالای بر دهان سبوی
💡 همه مستان نبشتند این غزل را به خون دل ز خون پالای مستان
💡 دیدت از نقش دشمنان پالای چشمت از روی دوستان آرای
💡 گر ز شوخی نیستت پروای من رحمتی بر چشم خون پالای من!
💡 حق آن پهلوی زهرا مام من وان لبان زهر پالای حسن