پادشاهی کردن
مترادفها
سلطنت کردن، حکومت کردن
متضادها
حکومت نکردن
لغت نامه دهخدا
پادشاهی کردن. [ دْ / دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پادشاهی راندن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) پادشاهی راندن
پادشاهی راندن
جمله سازی با پادشاهی کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همیخواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک! چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟
💡 تو آمده ای به پادشاهی کردن واخویشتن آی ازین تباهی کردن