لغت نامه دهخدا
وفا کیش. [ وَ ] ( ص مرکب ) آنکه همواره شرائط وفا به جای آورد. باوفا.وفادار: از خودسری و خودرایی کار آلتوم وفاکیش اوفاد وفاق به نفاق و شقاق مبدل گشت. ( عالم آرای عباسی چ امیرکبیر ج 1 ص 228 از فرهنگ فارسی معین ).
وفا کیش. [ وَ ] ( ص مرکب ) آنکه همواره شرائط وفا به جای آورد. باوفا.وفادار: از خودسری و خودرایی کار آلتوم وفاکیش اوفاد وفاق به نفاق و شقاق مبدل گشت. ( عالم آرای عباسی چ امیرکبیر ج 1 ص 228 از فرهنگ فارسی معین ).
آن که همواره شرایط وفا را به جا می آورد، وفادار، باوفا.
(صفت ) آنکه همواره شرایط وفا بجای آورد باوفا وفادار:(( از خود سری و خود رایی کار آلتوم وفاکیش اوفاد وفاق به نفاق وشقاق مبدل گشت. ) )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وفای جوی وفا سنج و وفا فهم وفا دان و وفا کیش و وفا کار
💡 به نقشش بر کشیده آن وفا کیش که از سر زنده کرده کشتهٔ خویش
💡 بر عاشق تازه ای وفا کیش رحمی که ندیده جور و بیداد
💡 دگر جایی که معشوق وفا کیش ببیند نوگلی با بلبل خویش
💡 چو نقش گوش او بست آن وفا کیش نخستین بست راه نالهٔ خویش
💡 پس آنگه گفت کای یار وفا کیش به راه دوستی از جمله در پیش