هم عهد

لغت نامه دهخدا

هم عهد. [ هََ ع َ ] ( ص مرکب )هم زمان. معاصر. هم عصر. ( یادداشت مؤلف ). || هم پیمان. هم سوگند. هم قسم. ( یادداشت مؤلف ): با ملوک طوایف هم اتفاق و هم عهد شد. ( فارسنامه ابن بلخی ). || موافق. علاقه مند:
کردند به بازبردنش جهد
تا با وطنش کنند هم عهد.نظامی.

فرهنگ عمید

۱. دو یا چند تن که با هم پیمان بسته اند، هم پیمان.
۲. هم عصر، معاصر.

جمله سازی با هم عهد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی وی ناله در عذابم هم‌راز اشک و آهی

💡 باس او هنگام ضربت در مضا و اقتدار با قضا و با قدر هم عهد و هم پیمان شده

💡 کردند به‌ هم عهد که در بزم تو باشند سیسنبر و سیب و سمن و سوسن آزاد

💡 در کیش سر زلف که هم عهد شکست است زنار توان بستن و پیمان نتوان بست

💡 گویی که سال و ماه به هم عهد کرده اند آن بی قرار زلف و دل بی قرار من

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز