لغت نامه دهخدا
ناپروای. [ پ َرْ ] ( ص مرکب ) ناپروا:
بوده نقاش خرد در شجرت متواری
شده فراش صبا درچمنت ناپروای.انوری ( از سندبادنامه ص 23 ).از نهیبت ستاره بی آرام
در رکابت زمانه ناپروای.انوری.
ناپروای. [ پ َرْ ] ( ص مرکب ) ناپروا:
بوده نقاش خرد در شجرت متواری
شده فراش صبا درچمنت ناپروای.انوری ( از سندبادنامه ص 23 ).از نهیبت ستاره بی آرام
در رکابت زمانه ناپروای.انوری.
💡 پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانهای است
💡 چه شور است اینکه در دریای عشق است مگر منصور ناپروای عشق است
💡 بین که با این جمله تلخیهای او مردهٔ اویید و ناپروای او
💡 آفتاب از پرتو شمع رخت راست چون پروانه ناپروای تست
💡 ندیدم غیر در دریای جانان شدم از عشق ناپروای جانان
💡 منزلم در کوی مستی ساز کز آشوب عشق شد ملول از ملک هستی طبع ناپروای من