لغت نامه دهخدا
ناهشیوار. [ هَُشی ] ( ص مرکب ) ناهوشیار. بی خرد. کم عقل:
ز تخمی که کشتی در این روزگار
ترا داد ای ناهشیوار بار.فردوسی.تو او را به دل ناهشیوار خوان
وگر ارجمندی شود خوار دان.فردوسی.رجوع به ناهوشیار شود.
ناهشیوار. [ هَُشی ] ( ص مرکب ) ناهوشیار. بی خرد. کم عقل:
ز تخمی که کشتی در این روزگار
ترا داد ای ناهشیوار بار.فردوسی.تو او را به دل ناهشیوار خوان
وگر ارجمندی شود خوار دان.فردوسی.رجوع به ناهوشیار شود.
ناهوشیار، ناهشیار، غافل، بی خبر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میان برادر بدونیم کرد چنان سنگدل ناهشیوار مرد