لغت نامه دهخدا
متطلس. [ م ُ ت َطَل ْ ل ِ ] ( ع ص ) نبشته که محو و پاک شود. ( آنندراج )( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). تراشیده و حک شده و محو شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تطلس شود.
متطلس. [ م ُ ت َطَل ْ ل ِ ] ( ع ص ) نبشته که محو و پاک شود. ( آنندراج )( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). تراشیده و حک شده و محو شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تطلس شود.
آن که طیلسان پوشیده، طیلسان پوشیده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تایکروز بامداد پگاهی رسیدم بجایگاهی، جمعی دیدم نشسته و قومی ایستاده، منبری آراسته و نهاده، پیری متلبس متطلس با روی زرد و دمی سرد و سینه ای پردرد، از وعظ شمعی افروخته و خلقی را پروانه وار سوخته.