یوزبان. ( ص مرکب، اِ مرکب ) ( از: یوز + بان، پسوند ) کسی که محافظت می کندیوزهای شکاری را. ( از ناظم الاطباء ). فهاد. ( دهار ). فهاد. یوزبنده. یوزوان. ( یادداشت مؤلف ):
برفتند با یوزبانان و فهد
گرازان و تازان سوی رود شهد.فردوسی.نشگفت اگر به قوت بخت تو یوزبان
از قرص آفتاب دهد یوز را پنیر.ابن یمین.ورجوع به یوز شود.
تربیت کننده و نگهبان یوز، یوزبند، یوزدار.
(صفت ) ۱- نگاهدارند. یوزها. ۲- مامور تربیت و حفاظت یوزها کسی که از یوزهای شکاری محافظت می کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بفرمود ارجاسپ تا یوزبان یلان را بدار اندر آرد روان
💡 بفرمود کان مرد را یوزبان سر از تن ببرند اندر زمان
💡 کشیدند دار آن زمان یوزبان جهان را بسی هست زین در نهان
💡 در بیشه شیر ترسان از یوزبان تو در که عقاب لرزان از بازدار تو