گسارده
مترادفها
شکسته، درهمشکسته
متضادها
پیوسته، متصل، سالم
لغت نامه دهخدا
گسارده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) برطرف شده. از میان رفته. شکسته:
اندوه من بروی تو بودی گسارده
و آرام یافتی دل من از عطای تو.مسعودسعد.|| گذاشته. ( برهان ). و رجوع به گساردن شود.
فرهنگ عمید
نوشیده، آشامیده شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) طی کرده سپری کرده.
جمله سازی با گسارده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چمیده جانب چمن رفیقها شفیقها گسارده به رطل و من عتیقها رحیقها