گردن افراختن
مترادفها
سر بلند کردن، تکبر کردن
متضادها
سر به زیر داشتن، فروتن بودن
لغت نامه دهخدا
گردن افراختن. [ گ َ دَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) قدرت از خود نشان دادن. خودنمایی کردن. مقاومت. ایستادگی:
ببردیم بر دشمنان تاختن
نیارست کس گردن افراختن.فردوسی.هرکه بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد.سعدی.بلندآواز نادان گردن افراخت
که دانا را به بیشرمی بینداخت.سعدی ( گلستان ).میفراز گردن به دستار و ریش
که دستار پنبه ست و ریشت حشیش.سعدی ( بوستان ).و رجوع به گردن افراشتن شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - خودنمایی کردن تکبر ورزیدن سرفرازی: بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بیشرمی بینداخت. ( گلستان ) ۲ - سربلند بودن مفتخر بودن. ۳ - از خود قدرت نشان دادن مقاومت کردن: ببردیم بر دشمنان تاختن نیارست کس گردن افراختن. ۴ - گردنکشی کردن عصیان ورزیدن. ۵ - نمو کردن رشد کردن.
جمله سازی با گردن افراختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 برفتند با گردن افراختن شکسته نشدشان دل از تاختن
💡 ز بیشی وز گردن افراختن وزین کشتن و غارت و تاختن
💡 او با گردن افراختن و نگاهی پر از غرور وارد سالن شد، گویی که هیچکس در این جهان توان مقابله با قدرت و شکوه او را ندارد.
💡 در میان آن همه سختی و مشکلات، او باز هم با گردن افراختن و ایستادگی در برابر ظلم، نشان داد که روحیه شکستناپذیر خود را از دست نداده است.
💡 شاعر با گردن افراختن به سوی آسمان، از عظمت خلقت و زیباییهای بیپایان طبیعت سخن میگفت که هر بیننده را مجذوب خود میساخت.