گرجان
لغت نامه دهخدا
گرجان. [ گ ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند، واقع در 8هزارگزی باختر خوسف، کنار راه مالرو عمومی خوسف به خور. هوای آن گرمسیر و دارای 20 تن جمعیت است.آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
جمله سازی با گرجان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گفتم لب شکرین تو آن منست گفت از تو دریغ نیست گرجان منست
💡 عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟
💡 صبح دومت بگوی کز بهر خدا گرجان منی یا نفسم زود برآ
💡 داری کمال جانی بر دوستان برافشان عاشق جوی نیرزد گرجان فشان نباشد
💡 گر از عقل تن کنند در آن تن تو جانیا و گرجان بدن شود تو در وی روانیا
💡 گر من به مردن دل نهم آسوده جانی را چه غم وز مهر من گرجان دهم نامهربانی را چه غم