کماندان
مترادفها
کماندار، تیرانداز
لغت نامه دهخدا
کماندان. [ ک َ ] ( اِ مرکب ) قربان. ( آنندراج ). غلاف کمان و کمان جوله. ( ناظم الاطباء ). آلتی که کمان را در آن جا دهند. قربان. کمان خانه. ( فرهنگ فارسی معین ). مِقوَس. ( منتهی الارب ). جای کمان. قربان. نیم لنگ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
از بهر قهر دشمن شاهنشه زمین
همواره در میانش کماندان و ترکش است.معزی ( از آنندراج ).
کماندان. [ ک ُ ] ( فرانسوی، اِ ) فرمانده. سرکرده. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
فرمانده.، ظرفی که کمان را در آن بگذارند، قربان، نیم لنگ، کمانچوله.
فرهنگ فارسی
فرمانده، سرکرده، سرگرد
( اسم ) فرمانده سر کرده.
جمله سازی با کماندان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویند عقب نشست کماندان ز سنگرش تو زان خود چگونه، نجنبیده تا به هان
💡 برکشیده چشم ترکش، تیغ ابرو در «فرونت» این کماندان صفش مژگان و فرمانش بلاست