کارجو
مترادفها
جویای کار، دنبالکار
متضادها
کارفرما
لغت نامه دهخدا
کارجو. ( نف مرکب ) رجوع به کارجوی شود.
فرهنگ عمید
۱. کارجوینده، جویای کار، آن که جویای شغلی است.
۲. (اسم، صفت ) [مجاز] مٲمور، خبردهنده.
جمله سازی با کارجو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کسی کاو مرد جای و چیزش که راست؟ که شد کارجو بنده با شاه راست