چاهیدن
لغت نامه دهخدا
چاهیدن. [ دَ ]( مص ) زکام شدن. دچار سرماخوردگی شدن. سرما خوردن. احساس سرما کردن. ( ناظم الاطباء ). سردشدن:
دل من ز خود بسکه چاهیده است
مگر گرمی از ثعلبش دیده است.وحید ( در تعریف ثعلب فروش از آنندراج ).شدم بمدرس و چاهید فوق دین سر و مغزم
ز بس بگوش سخنهای سرد میرود آنجا.ملا فوقی یزدی ( از آنندراج ).|| سرد شدن دندان بخوردن تگرگ یا آب که بغایت سرد باشد. ( آنندراج ). || بهم خوردن دندانها از اثر سرما. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
= چاییدن
فرهنگ فارسی
زکام شدن ٠ دچار سرما خوردگی شدن ٠ سرما خوردن ٠ احساس سرما کردن ٠
جمله سازی با چاهیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابر پیدا گشت و باریدن گرفت جامه اش تر گشت و چاهیدن گرفت