پریشان روزگار

لغت نامه دهخدا

پریشان روزگار. [ پ َ زْ / زِ ] ( ص مرکب ) بد حال. بی سرانجام. تبه روزگار. لهیف: هرگاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت بدرگاه حق تعالی بردارد. ( گلستان ).

فرهنگ عمید

۱. تیره روز، کسی که زندگانی خوشی ندارد، تبه روزگار.
۲. بدحال.
۳. تنگدست.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بدحال تبه روزگار.

جمله سازی با پریشان روزگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفت: قاسم، بر سر خاک مذلت پیش من چون تو بسیاری پریشان روزگار افتاده است

💡 شب که هر تارش به آشوب دگر آبستن است سایه زلف پریشان روزگار حسن اوست

💡 تا شوند آشفته‌تر جمعی پریشان روزگار زلف مشکین ترا آشفته‌تر باید نمود

💡 روزگاری شد که با جمعی پریشان روزگار بسته در زنجیر آن زلف پریشان اندریم

💡 به خط و خال خوبان هر که دل داد سیه روز و پریشان روزگار است

💡 خوشوقت شد دماغ پریشان روزگار روزی که ما چو عود به این مجمر آمدیم

ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز