لغت نامه دهخدا
وابن. [ ب ِ ] ( ع اِ ) احد. یکی. گویند ما فی الدار وابن ( ای احد )؛ کسی نیست در سرای. در خانه کسی نیست. وکذا ما فی الدار وابر. ( تاج العروس ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). در مقام نبودن کسی در جایی ذکر شود.
وابن. [ ب ِ ] ( ع اِ ) احد. یکی. گویند ما فی الدار وابن ( ای احد )؛ کسی نیست در سرای. در خانه کسی نیست. وکذا ما فی الدار وابر. ( تاج العروس ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). در مقام نبودن کسی در جایی ذکر شود.
احد یکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پدر او علی وابن الحسین آنکه زین العباد می خوانی