همو

لغت نامه دهخدا

همو. [ هََ ] ( ق + ضمیر ) ( از: هم + او ) نیز او. همچنین او:
با نکوکردگان نکو می کرد
قهر بدگوهران همو می کرد.نظامی.
همو. [ هََ م ْوْ ] ( ع مص ) روان شدن اشک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
همو. [ هََ ] ( اِخ ) دهی است از بخش کلیبر شهرستان اهر که 10 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).

فرهنگ عمید

هم او: کس نباشد قماردوست چو او / زآن همه طایفه هموست همو (مسعودسعد: ۴۶۲ ).

فرهنگ فارسی

هم او نیزوی:... و همو( فضل چغانی ) در صفت نرگس گوید. کس نباشد قمار دوست چو او زان همه طایفه هموست همو. ( مسعود سعد )
روان شدن اشک

دانشنامه عمومی

همو یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در بخش آبش احمد شهرستان کلیبر واقع شده است.

جمله سازی با همو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همچنین اودگ، ماده دیوی است که کماریگان را هستی داد و همو بود که جم را به لذت جویی واداشت و مردم را به ژاژخایی و سخن گفتن در جایی که نباید سخن گفت، وامی دارد.

💡 دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است

💡 بیک صورت بیک معنی بیک حال همو باشد درون این زمان قال

💡 خلق دریافت به بویش که همو می گذرد کرد غمازی خود، گر چه که پنهان بگذشت

💡 گر او بیمار کرده‌ست اصفهان را همو دادش پزشک نیک‌دان را

💡 دلدار یار ماست، غمش غمگسار ماست در غار وحدتیم و همو یار غار ماست

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز