لغت نامه دهخدا
ناسوخته. [ ت َ / ت ِ] ( ن مف مرکب ) سوخته ناشده. مقابل سوخته:
هرکسی را نباشد این گفتار
عود ناسوخته ندارد بوی.سعدی.|| خام. غیرکامل. رجوع به سوخته شود.
ناسوخته. [ ت َ / ت ِ] ( ن مف مرکب ) سوخته ناشده. مقابل سوخته:
هرکسی را نباشد این گفتار
عود ناسوخته ندارد بوی.سعدی.|| خام. غیرکامل. رجوع به سوخته شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خود گوی به جانانم ناسوخته بریانم دل گفت سعیدا را ای عارف حق دانم
💡 لا تُبْقِی وَ لا تَذَرُ (۲۸) نه گوشت گذارد ناسوخته و نه استخوان.
💡 یکی زهره است بر پروین فتاده یکی ناسوخته عنبر بر آذر
💡 هر کسی را نباشد این گفتار عود ناسوخته ندارد بوی
💡 دل من آتش رخسار او ز دور همی چرا بسوزد ناسوخته بر او عنبر