لغت نامه دهخدا
نادمیدن. [ دَ دَ ] ( مص منفی ) ندمیدن. مقابل دمیدن. رجوع به دمیدن شود.
- نادمیدن خورشید؛ طلوع نکردن. طالع نشدن.
- نادمیدن گیاه؛ نرستن. نروئیدن. سر از خاک برنکردن.
نادمیدن. [ دَ دَ ] ( مص منفی ) ندمیدن. مقابل دمیدن. رجوع به دمیدن شود.
- نادمیدن خورشید؛ طلوع نکردن. طالع نشدن.
- نادمیدن گیاه؛ نرستن. نروئیدن. سر از خاک برنکردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ در بهار نادمیدن دانه خرمن داشتهست
💡 شوخی نشو و نما از موج گوهر بردهاند در غبار نادمیدن ریشه دارد دانهام
💡 خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم